تبليغاتX
کوچه های اردیبهشت

کوچه های اردیبهشت

نوشتن

   

((  سوار اتوبوس شد. سعی می کرد مثل همه کاسب ها جنسش را درمعرض دید عموم بگذارد. سخت راه می رفت و مدام لبخندهای شیرین می زد. چهره اش سفید بود با چشم های کوچک . کمی قی افش با دستفروش ها فرق داشت از آنهایی بود که یک کروموزوم با ما فرق دارند یا یکی زیاد داشت یا کم .حرفش را نمی شد فهمید .با کلمات بریده می گفت : «آداس .آداس» از کنارم که داشت رد می شد ۲۰۰ تومنی جیبم را گذاشتم توی پیرهنش . کمی جلوتر رفت تا فهمید ماجرا از چه قرار بوده برگشت و یک آدامس موزی دراز گذاشت توی پیرهنم . گفتم: « نمی خواهد برو آدامس نمی خواهم .» با دست اشاره کرد و رفت . درازی اتوبوس را طی کرد و برگشت طرف من   این بار نمی داسنتم چه شده .۱۰۰  تومنی از جیبش درآورد و دوباره گذاشت توی جیبم وگفت : «اداس ۱۰۰ تومنه ٬ ۱۰۰ تومن. »                                                                                                                                            با همان سختی که آمده بود توی اتوبوس  پیاده شد. پیش خودم گفتم اگرهمه آدمه شبیهه این بودن چه می شد .))

این نقلی قولی بود از بابای دورَین با کمی تخلص خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 23:36  توسط ملک پادشاهی  |